محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1992
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« عبد الرحمن بن خالد و حجاج و عياض شاهد شدند . رباح نوشت « و خدا و فرشتگان وى را با كسانى كه ايمان آوردهاند شاهد گرفت و شهادت « خدا بس . » در اين سال عمر بن خطاب عمار را از كوفه معزول كرد و بقولى ابو موسى را عامل آنجا كرد . گفتار واقدى را در اين باره از پيش ياد كردهام . سخن از عزل عمار از پيش چيزى از موجب عزل وى را ياد كردم و اكنون بقيهء آن را بيارم . سيف گويد : مردم كوفه ، عطارد و كسان ديگر ، در بارهء عمار به عمر نامه نوشتند كه وى امير نيست و لياقت اين كار ندارد و مردم كوفه بخلاف او برخاستند . پس عمر به عمار نوشت كه بيا و او با جمعى از مردم كوفه روان شد و كسانى را همراه برد كه موافق خويش مىدانست ، اما در مخالفت وى سختتر از آنها بودند كه نيامده بودند و او بناليد . به دو گفتند : « اى ابو اليقظان ، ناليدن از چيست ؟ » گفت : « به خدا امارت را نمىپسندم و گرفتار آن شدهام . » سعد بن مسعود ثقفى عموى مختار و جرير بن عبد الله همراه عمار بودند كه در بارهء او سعايت كردند و چيزهايى به عمر گفتند كه خوشايند او نبود و عمار را معزول كرد و ديگر عامل نكرد . ابى الطفيل گويد : به عمار گفتند : « از معزولى غمين شدى ؟ » گفت : « به خدا وقتى عامل شدم خرسند نشدم ، اما وقتى معزول شدم غمين شدم . » شعبى گويد : عمر به مردم كوفه گفت : « كدام يك از دو منزلگاه را بهتر ميدانيد ؟ »